رویم نمی شود...رویم نمی شود این روزها تو روی خیلی چیزها نگاه کنم...به آینه هم اگر نگاه کنم عمیق نمی شوم، می دانم چگونه اما با حتی با داشتن این توانایی، باز هم زمانهایی هستند که چاره ای جز عمیق شدن نداری...درست مثل آینه سلمانی ها و آرایشگاه ها...این آینه ها وادارت می کنن عمیق شی زمانی که ظاهرت با هر زخمه ی قیچی و شانه، مسیری رو به زایل شدن تا رسیدن به یک وضع مطلوب رو طی می کنه، زبانتم یاری ای در به اشتراک گذاشتن مسیری از کلمات در و دیواری با آرایشگر نمی کنه و درست در همون لحظات هم یک جسیکا ربیت عطر فروش میاد و یه ربعی قاپ آرایشگر و قیچی و تیغشو می دزده....باید عمیق بشی و یادت بیاد با خودت و روزهای رفته روبرو بشی....هیچ کار دیگری نمیتوان کرد!و آمدن به اینجا و این صفحات...از این وبلاگ نیز، مثل یک آشنای صمیمی که زمانی قرار بوده در جریان اموراتی قرار بگیرد، خجالت می کشم! وبلاگی که من چهار سال پیش را اینجا، منتظر و امیدوار، قاب کرد و نگاه داشت...من چه دارم که بگویم؟یکسال گذشت، یکسال و یک ماه...از کابوسی که آن سویش باغی مخفی برای دویدن و کاویدن قرار داشتباغ گم شد، لابه لای خواب ها و زنجیرهاو من دوان دوان به دور مرکزی که جز طلوع و غروب های مکرر چیز دیگری نداشت...سال دیگری قرار بود باشد...سالی که مرا شرمنده ی این وبلاگ نکند...سال رفتن...سال پر زدن...کارهایی کردم...اما هیچ کس بهتر از خودم نم
برچسب:
نویسنده: سپیده مقدم
تاريخ: يکشنبه
15 بهمن
1396 ساعت: 2:20